تدوین مدل علّی خردمندی بر اساس فراشناخت، تابآوری و بهزیستی تحصیلی با نقش میانجی هوش هیجانی در دانشآموزان
صفحه 1-16
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.581649.3498
فریده سادات آقامیری، مژگان سپاه منصور، سوزان امامیپور
چکیده هدف: پژوهش حاضر با هدف تدوین و آزمون یک مدل ساختاری برای تبیین خردمندی در دانشآموزان دوره اول متوسطه، بر اساس نقش فراشناخت، تابآوری و بهزیستی تحصیلی با میانجیگری هوش هیجانی انجام شد.
روش: این مطالعه از نوع توصیفی-همبستگی و مبتنی بر مدلسازی معادلات ساختاری بود. جامعه آماری شامل کلیه دانشآموزان دوره اول متوسطه شهر تهران در سال تحصیلی 1404-۱۴۰۵ بود که با استفاده از روش نمونهگیری خوشهای چندمرحلهای، ۴۰۸ نفر به عنوان نمونه انتخاب شدند. دادهها با پرسشنامههای استاندارد خردمندی، هوش هیجانی، فراشناخت، تابآوری و بهزیستی تحصیلی گردآوری و با نرمافزارهای SPSS و AMOS و با استفاده از تحلیل مسیر و روش بوتاسترپ تحلیل شدند.
یافتهها: یافتهها نشان داد مدل پژوهش از برازش مطلوبی برخوردار است. تمامی مسیرهای مستقیم از فراشناخت، تابآوری و بهزیستی تحصیلی به هوش هیجانی و خردمندی معنادار بودند. قویترین اثر مستقیم بر خردمندی مربوط به تابآوری (۲۹/۰=β) و سپس بهزیستی تحصیلی (۲۱/۰=β) و فراشناخت (۱۶/۰β=) بود. همچنین، تحلیل بوتاسترپ، نقش میانجی کامل هوش هیجانی را در رابطه بین هر سه متغیر مستقل (فراشناخت، تابآوری و بهزیستی تحصیلی) و متغیر وابسته (خردمندی) تأیید کرد.
نتیجهگیری: درنتیجه، یافتهها مؤید آن است که خردمندی نوجوانان در بافت مدرسه، حاصل تعامل پویای عوامل شناختی سطح بالا (فراشناخت)، ظرفیتهای سازگاری مثبت (تابآوری) و ادراکات هیجانی-شناختی از محیط تحصیل (بهزیستی تحصیلی) است. هوش هیجانی به عنوان یک مکانیسم پردازشی حیاتی، نقش محوری در تبدیل این منابع به قضاوت و بینش خردمندانه ایفا میکند. این نتایج بر ضرورت طراحی و اجرای برنامههای آموزشی یکپارچهنگر در مدارس متوسطه اول میپردازد.
بررسی ویژگیهای روانسنجی مقیاس خودنظمدهی والدین دانشآموزان
صفحه 17-33
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.572349.3441
علی شیخالاسلامی، نسترن سیداسماعیلی قمی، علی سلمانی
چکیده هدف: پژوهش حاضر با هدف بررسی ویژگیهای روانسنجی مقیاس خودنظمدهی والدین دانشآموزان انجام گرفت.
روش: روش پژوهش حاضر توصیفی و از نوع مطالعات روانسنجی بود. جامعهی آماری پژوهش را تمامی والدین دانشآموزان دورهی ابتدایی ناحیهی یک شهر اردبیل در سالتحصیلی 1405-1404 تشکیل دادند که از میان آنها نمونهای به حجم 220 نفر به روش نمونهگیری تصادفی انتخاب و به مقیاس خودنظمدهی والدین (Sanders et al., 2017)، مقیاس خودکارآمدی والدگری (Dumka et al., 1996) و پرسشنامه فرسودگی والدینی (Roskam et al., 2018) پاسخ دادند. برای تجزیه و تحلیل دادهها از ضریب همسانی درونی، روایی همزمان، تحلیل عاملی تأییدی استفاده شد. دادهها به کمک نرمافزارهای SPSS26 و Amos24 مورد تحلیل قرار گرفتند.
یافتهها: نتایج حاصل از ضریب همسانی درونی نشان داد که این مقیاس از پایایی مناسبی (91/0=α) برخوردار است. نتایج ضریب همبستگی نشان داد که ارتباط مثبت معنادار بین دو متغیر خودنظمدهی والدین با خودکارآمدی والدگری (01/0>P ،54/0=r) نشاندهندهی روایی همگرای مناسب و ضریب همبستگی منفی معنادار بین دو متغیر خودنظمدهی والدین با فرسودگی والدینی (01/0>P ،42/0-=r) نشاندهندهی روایی واگرای مناسب میباشد. شاخصهای برازش مدل تحلیل عاملی تأییدی نیز مدل نهایی این مقیاس را تأیید کردند (001/0>P).
نتیجهگیری: نتایج این پژوهش نشان داد که نسخهی فارسی مقیاس خودنظمدهی والدین دانشآموزان روایی و پایایی مطلوبی در والدین ایرانی دارد و مقیاس مناسبی برای موقعیتهای بالینی و پژوهشی میباشد.
طراحی و کاوش کیفی الگوی استقرایی ارتقای کیفیت دوره کارورزی در دانشگاه فرهنگیان مبتنی بر تجارب زیستۀ ذینفعان مدل PICS
صفحه 35-57
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.578878.3475
محمدرضا پاشایی، رسول بهنام
چکیده هدف: کارورزی بهعنوان هستۀ اصلی تربیت معلم با چالشهای ساختاری و اجرایی روبهروست. این پژوهش با هدف شناسایی این چالشها و طراحی الگویی بومی برای ارتقای کیفیت کارورزی در دانشگاه فرهنگیان (مدل PICS) انجام شد.
روش: در این مطالعۀ کیفی با روش تحلیل مضمون استقرایی، ۱۵ مشارکتکننده از سه گروه استادان، معلمان راهنما و دانشجومعلمان با نمونهگیری هدفمند حداکثر تنوع انتخاب شدند. دادهها با مصاحبۀ نیمهساختاریافته گردآوری و بر اساس الگوی ششمرحلهای براون و کلارک (۲۰۰۶) تحلیل شد. اعتباربخشی با معیارهای لینکلن و گوبا (۱۹۸۵) و ممیزی همتایان و بازبینی اعضا صورت گرفت.
یافتهها: تحلیل دادهها به شناسایی ۱۲ مضمون فرعی و ۴ مضمون اصلی منجر شد: نبود برنامهریزی منعطف و واقعگرا، ضعف نظارت ساختاریافته و تعامل حرفهای، کمبود زیرساختهای آموزشی و فناورانه و فقدان نظام ارزیابی معتبر و چندسطحی. این چالشها بهصورت استقرایی به چهار مؤلفۀ برنامهریزی، نظارت، زیرساخت و ارزیابی جامع تبدیل شدند و مدل PICS را شکل دادند.
نتیجهگیری: مدل PICS با تأکید بر تعامل همافزایی برنامهریزی منعطف، نظارت مربیگرانه، زیرساخت غنی و ارزیابی چندسطحی، چارچوبی زمینهمند برای بهبود کارورزی فراهم میکند؛ هرچند اثربخشی آن نیازمند اعتبارسنجی میدانی است.
تحلیل کیفی پدیده «کمکاری پنهان » در دانشگاههای دولتی
صفحه 59-82
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.584970.3516
زهره محمدیاری، ولی محمد درینی، محمد تابان
چکیده هدف: کمکاری پنهان پدیدهای نوظهور در رفتار سازمانی است که در آن کارکنان صرفاً به انجام حداقل وظایف تعریفشده اکتفا کرده و از هرگونه رفتار داوطلبانه و فرانقشی پرهیز میکنند. این پژوهش با هدف تحلیل کیفی عوامل زمینهساز، نشانهها و پیامدهای پدیده کمکاری پنهان در میان اعضای هیئت علمی دانشگاههای دولتی ایران انجام شده است.
روش: این پژوهش با رویکرد کیفی و با استفاده از روش تحلیل مضمون انجام گرفت. قلمرو پژوهش، دانشگاههای دولتی شهر تهران بود. مشارکتکنندگان شامل ۱۸ نفر از اعضای هیئت علمی بودند که با استفاده از نمونهگیری هدفمند و گلولهبرفی انتخاب شدند. ابزار گردآوری دادهها، مصاحبه نیمهساختاریافته عمیق بود. تحلیل دادهها مطابق با مراحل ششگانه براون و کلارک (۲۰۰۶) انجام شد
یافتهها: یافتههای پژوهش در قالب سه دسته عوامل سازماندهی شدند. در بخش عوامل زمینهساز، چهار مضمون فراگیر شامل؛ زمینههای ساختاری/سیاستی، حکمرانی و مدیریت دانشگاهی، اقلیم فرهنگی/بینفردی و عوامل فردی/روانشناختی شناسایی شدند. در بخش نشانهها، پنج مضمون فراگیر شامل حداقلگرایی در نقش آموزشی، پژوهشی و خدماتی، مدیریت تصویر و الگوهای تعاملی سرد به دست آمد. در بخش پیامدها، چهار مضمون فراگیر در سطوح فردی، آموزشی، سازمانی و کلان/سیستمی استخراج گردید
نتیجهگیری: کمکاری پنهان در دانشگاههای دولتی پدیدهای چندعلتی است که ریشه در تعامل عوامل ساختاری، مدیریتی، فرهنگی و فردی دارد. این پدیده ضمن تضعیف هویت حرفهای اساتید، کیفیت آموزش و پژوهش را کاهش داده و در بلندمدت مأموریتهای بنیادین دانشگاه را به مخاطره میاندازد. بازطراحی نظام ارزیابی، کاهش بوروکراسی، تقویت عدالت سازمانی و توانمندسازی رهبران دانشگاهی از مهمترین راهکارهای پیشگیری و مدیریت این پدیده هستند.
آسیبشناسی فقر آموزشی در راستای عدالت و توسعه آموزشی
صفحه 83-99
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.578943.3476
ملیحه علی پور فدافن، سکینه جعفری
چکیده هدف: این پژوهش با هدف شناسایی و تبیین آسیبهای ناشی از فقر آموزشی و پیامدهای آن بر عدالت و توسعه آموزشی انجام شد.
روش: مطالعه حاضر از نوع کاربردی و مبتنی بر رویکرد کیفی است و با بهرهگیری از روش تحلیل مضمون انجام شد. جامعه مشارکتکنندگان شامل مدیران آموزشوپرورش و متخصصان علوم تربیتی بود که بهشیوه نمونهگیری هدفمند و بر اساس اصل اشباع نظری انتخاب شدند؛ به این ترتیب، ۱۳ نفر در فرایند گردآوری دادهها مشارکت داشتند. دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته گردآوری و با الگوی تحلیل مضمون تحلیل شدند. برای ارتقای اعتبار و اعتمادپذیری نتایج، از راهبردهایی همچون بازبینی مشارکتکنندگان، ارزیابی همتایان و استفاده از ناظران بیرونی استفاده شد.
یافتهها: یافتههای پژوهش منجر به شناسایی 50 مضمون پایه و 25 مضمون سازماندهنده شد که در قالب پنج مضمون فراگیر شامل «نابرابریهای زیرساختی و محیطی»، «محرومیت آموزشی»، «نابرابری در کیفیت یادگیری و فقدان مهارت»، «ضعف سرمایه انسانی و مدیریتی» و «مشکلات روانی و اجتماعی» طبقهبندی گردیدند. علاوه بر این، عوامل مؤثر بر شکلگیری و تداوم فقر آموزشی در چهار محور اقتصادی، اجتماعی، مدیریتی و ساختاری تشخیص داده شد. راهبردهای کاهش فقر آموزشی در چهار دسته کلی «مدیریت دادهمحور و تخصیص بهینه منابع»، «توانمندسازی راهبردی نیروی انسانی»، «مداخلات هدفمند جبرانی ـ اجتماعی» و «تقویت مشارکت خانواده و جامعه» ارائه شد.
نتیجه گیری: فقر آموزشی پدیدهای چندبعدی است که از کنش متقابل و پیچیده عوامل ساختاری، مدیریتی، اقتصادی و اجتماعی ناشی میشود. کاهش این پدیده نیازمند اتخاذ رویکردی یکپارچه و بهرهگیری از سیاستگذاریهای مبتنی بر شواهد در نظام آموزشی است.
واکاوی و اولویتبندی عوامل، ملاکها و نشانگرهای ارزشیابی کیفیت تدریس اعضای هیئتعلمی: پژوهشی به روشهای آمیخته اکتشافی
صفحه 101-119
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.580295.3489
زهرا حاجی میرزاآقائی یزدی، مرضیه دهقانی، کیوان صالحی
چکیده هدف: این پژوهش با هدف شناسایی و اولویتبندی عوامل، ملاکها و نشانگرهای ارزشیابی کیفیت تدریس اعضای هیئتعلمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران انجام شد.
روش: این مطالعه با طرح آمیخته اکتشافی در دو بخش کیفی و کمّی در ۱۴۰۲ تا ۱۴۰۴ انجام گرفت. در بخش کیفی، از طریق مصاحبه نیمهساختاریافته با ۲۲ دانشجو و با روش 7 روش هفتمرحلهای دیکلمن، چارچوبی متشکل از عوامل، ملاکها و نشانگرها شناسایی شد. در بخش کمّی، پرسشنامهای محقق ساخته بر اساس یافتههای کیفی تدوین و توسط ۳۲۰ دانشجو تکمیل گردید. دادههای کمّی با استفاده از آزمون فریدمن جهت اولویتبندی، تحلیل شدند.
یافتهها: در بخش کیفی، ۷۱ نشانگر در قالب ۱۶ ملاک و ۵ عامل اصلی (آموزشی، ارتباطی، فردی استاد، فردی دانشجو و محیطی - سازمانی) شناسایی شد. در بخش کمّی عامل «فردی استاد» بالاترین اولویت را دارد، عامل «محیطی - سازمانی» در پایینترین رتبه قرار گرفت. مهمترین ملاک، «نگرش استاد»، «توانمندیهای تخصصی استاد» و «ارتباط استاد با دانشجو» است. مهمترین نشانگرهای شناساییشده به ترتیب عبارت بودند از: «دردسترسبودن و پاسخگویی بهموقع استاد»، «رعایت اصول و معیارهای ارزیابی» و «پیوند بین تدریس و پژوهش».
نتیجهگیری: از دیدگاه دانشجویان، کیفیت تدریس به ویژگیهای فردی، تخصصی و ارتباطی استاد وابسته است. تدوین نظام ارزشیابی بومی میتواند به بهبود کیفیت تدریس کمک شایانی نماید.
تحلیل تطبیقی تحول آموزش عالی در ایران: تبیین الگوی توسعه ابزاری و نشانههای حرکت به سوی توسعه راهبردی در دورههای پهلوی و جمهوری اسلامی
صفحه 121-136
https://doi.org/10.22034/jiera.2026.593063.3573
محسن صادقی
چکیده هدف: پژوهش حاضر با رویکردی تحلیلی-تطبیقی، در پی تبیین گذار تحولات آموزش عالی ایران در دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی از الگوی توسعه ابزاری به الگوی توسعه راهبردی است.
روش: این پژوهش به روش اسنادی-کتابخانهای انجام شده و دادهها از اسناد، قوانین، آمارها و گزارشهای رسمی مربوط به ساختار نهادی آموزش عالی، جمعیت دانشجویی، اعضای هیئت علمی و تولیدات علمی کشور استخراج شده است. تحلیل دادهها با بهرهگیری از مقایسه تاریخی-نهادی و تحلیل محتوای کیفی صورت گرفته است.
یافتهها: آموزش عالی در دوره پهلوی عمدتاً در چارچوب توسعه ابزاری و با هدف تأمین نیروی انسانی اداری و فنی برای بوروکراسی مدرن گسترش یافت. در مقابل، در دوره جمهوری اسلامی، با گسترش کمّی، تنوع نهادی، توسعه تحصیلات تکمیلی و افزایش تولیدات علمی، جهتگیری به سوی الگوی توسعه راهبردی تغییر یافته است. این الگو بر تولید علم درونزا، عدالت آموزشی و نقش دانشگاه در پاسخگویی به نیازهای ملی تأکید دارد؛ هرچند همچنان با چالشهایی چون نابرابری کیفی و عدم توازن میان رشد کمّی و ارتقای کیفیت مواجه است.
نتیجهگیری: هرچند آموزش عالی ایران با افزایش چشمگیر ظرفیتهای کمّی، تنوعبخشی ساختاری و گسترش زیرساختهای پژوهشی، نشانههایی از جهتگیری به سوی الگوی توسعه راهبردی را بروز داده است، اما شواهد بیانگر یک تحول ساختاریِ در حال تکوین است و نه تحقق کامل و تثبیتشده تغییر پارادایم. از این رو، تعمیق این گذار مستلزم ارتقای کیفی فرایندهای آموزشی، بازآرایی کارکردی نهادها و پیوند ساختاریافته دانشگاه با چالشهای انضمامی جامعه و صنعت خواهد بود.
